محمد على شاه آبادى ( مترجم : زاهد ويسى )

392

رشحات البحار ( فارسى )

اطلاق شر بر وجود سرما ، فقط از روى مجاز و مسامحه است ؛ زيرا سرما مادامىكه ان آثار و امثال ان بر ان مترتب نشود ، خير است . چون امرى وجودى است ، ولى اگر بر اين امر وجودى ( سرما ) ان امر عدمى مترتب شود كه حقيقتا شر است ، اطلاق شر بر سرما جائز است . در اين امر تدبر شود . بنابراين وجود خير محض است و همه خير در دست او است و عدم شر محض است و شر به خداوند ارتباطى ندارد ، بلكه از امورى است كه بر امور وجودى مترتب مىشود و اساسا به علتى نياز ندارد . در اين امر تدبر شود . اگر گفته شود : آلام امور وجودى هستند ؛ بنابه اين ضرورت كه حقيقت انها ادراك است . ازاين‌رو چگونه درست است كه گفته شود شرور امور عدمى هستند ؛ زيرا اين سخن مخالف وجدان است . در جواب مىگويم : اگرچه ادراك امرى وجودى است و اين امر وجودى كمال است و المى در ان وجود ندارد ، بلكه الم صرفا از جهت متعلق ان است ؛ زيرا ادراك فقدان عضو ، الم است . به همين خاطر اگر با يكى از حواس اين فقدان ادراك نشود ، درد نمىكشد ؛ اگرچه به خاطر ادراك بينايى خود درد بكشد . ولى اگر ان را با باصره يا حس ديگرى ادراك نكرد ، اساسا دردى وجود ندارد . خلاصه ، مناط الم ، ادراك فقدان است ؛ هر فقدانى كه باشد و هرجا كه ادراكى نباشد ، اساسا دردى وجود ندارد . همچنان‌كه لذت عبارت است از يافتن امر ملايم يا سازگار . ازاين‌رو اگر كسى يكى از حواس خود را از دست بدهد ، لذت مختص ان حس را نيز از دست مىدهد ؛ مانند چشايى ، بويايى ، شنوايى ، بينايى و بساوايى . نايره نهم [ توهم اينكه هدف فعل حق ، نفع رساندن به خلق است ] توهم اينكه هدف فعل حق ، نفع رساندن به خلق است ؛ زيرا اگر چنين هدفى وجود نداشته باشد ، يا عدم نفع و در نتيجه عبث بودن فعل ، يا بازگشت نفع ان فعل به خود خداوند لازم مىآيد كه هر دو محالند . چنان‌كه گفته شده است :